تبليغاتX
ستاره هاي شب من
پاسبان حرم دل شده ام
شب همه شب
تا در این پرده
جز اندیشه او نگذارم
دعا ...

يك نفر دلش شكسته بود

توي ايستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود

منتظر...

ولي دعاي او

دير كرده بود

او خبر نداشت كه دعاي كوچكش

توي چهاراه آسمان

پشت يك چراغ قرمز شلوغ

گير كرده بود

او نشست و باز هم نشست

روزها يكي يكي

از كنار او گذشت

روي هيچ چيز و هيچ جا

از دعاي او اثر نبود

هيچ كس از مسير رفت و آمد دعاي او

با خبر نبود

با خودش فكر كرد

پس دعاي من كجاست؟

او چرا نمي رسد؟

شايد اين دعا

راه را اشتباه رفته است

پس بلند شد

رفت تا به آن دعا

راه را نشان دهد

رفت تا كه پيش از آمدن براي او

دست دوستي تكان دهد.

رفت

پس چراغ راه آسمان سبز شد

رفت و با صداي رفتنش

كوچه هاي خاكي زمين

جاده هاي سبز كهكشان سبز شد.

او از اين طرف... دعا از آن طرف

در ميان راه

با هم آن دو روبرو شدند

دست تو ي دست هم گذاشتند

از صميم قلب گرم گفتگو شدند

واي كه چقدر حرف داشتند...

برف ها كم كم آب مي شود 

شب... 

ذره ذره آفتاب مي شود

و دعاي هركسي      

رفته رفته     

توي راه مستجاب مي شود...

عرفان نظرآهاري

براي يك غريبه ...

در پناه خدا

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت


پروازت مبارك...
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است...


براي يك دوست...

براي آرامش روحش فاتحه اي بخوونيد...

در پناه خدا

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت


هزار و يك اسم داري ...

هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم لطیف را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم.خوب یادم هست از بهشت که آمدم، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم.بس که لطیف بودم، توی مشت دنیا جا نمیشدم.اما زمین تیره بود.کدر بود،سفت بود و سخت.دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد.

و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر.

من سنگ شدم و سدّ و دیوار.

دیگر نور از من نمی گذرد!

دیگر آب از من عبور نمی کند!

روح در من روان نیست و جان جریان ندارد.

حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش، چند قطره اشک است

که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام...

گریه نمی کنم تا تمام نشود...

می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد !

یا لطیف! این رسم دنیاست که اشک، سنگ ریزه شود و روح، سنگ و صخره؟

این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟

وقتی تیره ایم،

وقتی سراپا کدریم،

به چشم می آییم و دیده می شویم،

اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد، ناپدید می شود.

یا لطیف! کاشکی دوباره، مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا می چکیدم و

می وزیدم و ناپدید می شدم،

مثل هوا که ناپدید است،

مثل خودت که ناپیدایی...

یا لطیف! مشتی، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش...


برگرفته از وبلاگ زيباي  ** يا لطيف **

در پناه خدا

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت


بنام خدایی که در این نزدیکی است ...

در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است .

او گفت : غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی .

به حرف خدا گوش کردم . شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم . جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر .

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم .

دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : در شگفتم که غصه های من کجا هستند ؟؟؟؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت: ای بنده من ! همه آنها نزد من ٬ اینجا هستند.
پرسیدم : پروردگارا !

چرا این جعبه ها را به من دادی ؟ چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟
گفت : ای بنده من ! جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی ...


نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت


به نام خدا

باز اين دل سرگشته من
ياد آن قصه شيرين افتاد:

بيستون بود و تمناي دو دوست.
آزمون بود و تماشاي دو عشق.

در زماني که چو کبک ،
خنده مي‌زد "شيرين"
تيشه مي‌زد "فرهاد"!

نه توان گفت به جانبازي فرهاد : افسوس...
نه توان کرد ز بي‌دردي "شيرين" فرياد

کار "شيرين" به جهان شور برانگيختن است!
عشق در جان کسي ريختن است!

کار فرهاد برآوردن ميل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه در آويختن است .

رمز شيريني اين قصه کجاست؟
که نه تنها شيرين،
بي‌نهايت زيباست...

آن که آموخت به ما درس محبت مي‌خواست :
جان چراغان کني از عشق کسي
به اميدش ببري رنج بسي...
تب و تابي بودت هر نفسي...
به وصالي برسي يا نرسي.


در پناه خدا

نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت


آن كدامين شب است ؟

به نام خدا

خدايا 

گاهی وقت ها

آدم احساس می کند چقدر به تو نزدیک تر است

در جاده های بی سرانجام

در دلگیری های دم غروب

در بهت ، در ناباوری

خدایا !

کنار بغض ، تو را می جوییم

که پناه بی پناهانی

که بزرگی...بزرگ ...بزرگ ...بزرگ...

بی آنکه بزرگی ات نمایشی بخواهد

که تو خود مفهوم شکوهی

و جهان ، صحنه ای از نمایش تو

هیهات

که در کرانه مبهوت ،

گاه حرفی ، رنگی از افسوس می سازد

گاه دستی ، فرشی از اندوه می بافد

ای خدا !

قصه گوی تمام هستی

آخر قصه های زندگی را به لبخند بیارا

و به واژه هایی که ندایشان

طنین پیچک هایی باشد

که بر لب دیوار می دوند

به سوی نور ... به سوی هوا

به سوی خنده و آینه

خدایا !

ای معنای ناب صبوری

صبر هدیه توست به بندگانت

که گاه از چراها می پرسند

و سکوت می کنند

در جستجوی نشانه ها

تا حکمتت را دریابند

و بندگانی نزد تو مقرب ترند که بر چشمه صبر ، تشنه تر نشسته باشند

چنان که علی (ع) صبر می کرد

و اندوهش را در چاه می گفت

و شعر تنهایی را با ماه می سرود

خدایا !

کمی از علی (ع)در جان بندگانت بگذار

که چه سان غربت فاطمه را بر دوش کشید

با آن پهلوی شکسته...با آن دل شکسته از تزویر

سخت نیست ؛ که آدم بفهمد او چه رنجی در سینه پنهان داشت

و دم بر نیاورد... و صبر کرد...و صبر کرد...و صبر کرد...

خدایا !

جهان پر رازت ، بر رمزها و کنایه ها استوار است

اما تو بر هر رازی آگاهی

و چه نیازیست که با تو به رمز سخن گفتن

که تو نیک می فهمی آنچه در دل بندگانت است

و تو خوب می دانی ، رازی که در چشمهاست...

...


آن كدامين شب ؟

اين امر بزرگ چيست؟ و اين شب كدام است؟

آن شب كه از هزار ماه بهتر است،كدام لحظه ي گرانقدر است؟

آن شب تا سپيده دمان،همه آنات و لحظات آن ، درود است و سلام، رحمت است و سلامت

ايمني است و فرخندگي ؟

....

اگر چه مست و خرابم تو نيز لطفي كن

نظر بر اين دل سرگشته ي خراب انداز

التماس دعا ... در پناه خدا


نوشته شده توسط زهرا | لینک ثابت